کیارش کوچولو
"خدا جون مواظب همه نی نیا دنیا باش "
خوبین؟ خدا رو شکر که حالتون خوبه. روز مادراتون مبارک. روز مامان منم مبارک. روز مامان جون هم مبارک. من دیروز به مامان جون گل دادم و گفتم " تولد تولد روز مایی مبارک" اینا یعنی تولد روز مامان جون مبارک. خب دیگه من هنوز کوچولو هستم و اینطوری حرف میزنم. مامان جون هم یه عالمه خوشحال شد و به همه پز داد و گفت اینو پسرم کیارشم بهم هدیه داده. خدا جون مرسی که یه مامان جون مهربون دارم. همیشه مواظبش باش. به مامانم هم یه بوس دادم و گفتم تولد روز مامان مبارک. مامانم هم خوشحال شد ویه عالمه بوسم کرد. شاید وقتی بزرگ شدم براشون کادو بگیرم. البته شاید....( هههههه دارم می خندم) من خیلی بزرگ شدم. خیلی خوشکلتر حرف میزنم. خیلی هم قویم و مثل همیشه همه آدما رو دوست دارم و همه هم منو دوست دارن. چند روزه دارم میرم مهد کودک. اولش خوشم نمی یومد و گریه می کردم اما حالا مهد رفتن رو دوست دارم اما دلم برای مامان جون و دایی ها و خاله و بابا جون بیشتر تنگ میشه چون کمتر می بینمشئن. البته البته ظهر ها چند دقیقه میرم پیششون و بعد میرم خونمون اما دایی ها و خاله جون که سر کارن یا دانشگاه و من نمی تونم ببینمشون. فقط کاکام ( دایی مهرکام) رو می بینم که خیلی هم دوستش دارم. خونه باباجون دوباره داره عوض میشه و قراره اسباب کشی کنن اما من نمی تونم کمک مامان جون کنم و خیلی ناراحتم،چون باید برم مهد. مامان جون پارسال وقتی کمکش می کردم همش جیغ میزد. نمی دونم چرا جیغ میزد و عصبانی میشد. اما امسال نمی تونم زیاد کمکش کنم. خدا کنه از دستم ناراحت نشه. چند روز پیش با دایی آرش . دایی پیمان و دادا و.... رفتیم گردش. رفیم باغملک- حضرت سلیمان- ابوالعباس. این آدرس اونجا بود. شما هم حتما برین چون خیلی قشنگه و خیلی بهتون خوش می گذره. من کلی آب بازی کردم و کلی هم با بره ها و بزها بازی کردم و بهم خوش گذشت. دوستتون دارم. چند تا عکس میزارم. عکس از مهد هم بعد میزارم.
تولد گل پسرم مبارک. خدای مهربون مرسی. با یه پست پر و پیمون زود میام. ادامه..... سلام سلام. خوبین؟ واییییییییی دوستتون دارم. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. البته این بار تقصیر مامانم نبود. لطفا کسی به مامانم چیزی نگه. خیلی هم مامان خوبیه. خب چند روز طولانی حالش خیلی خیلی بد بود و یه مریضی عجیب غریب گرفت که حالا دیگه خوب شده و من از خدای مهربون ممنونم که حال مامانمو خوب کرد. چند روز هم یه اتفاقاتی افتاده بود که بهتره اینجا من در موردش چیزی نگم چون مربوط به آدم بزرگاست. چند روز هم مثل همیشه اینترنت مشکل داشت. خب پس نتیجه می گیریم تقصیر مامانم نبود...... من الان حالم خیلی خیلی خوبه. کلی انرژی دارم و دیگه بزرگ شدم. الان دو ساله شدم و می تونم حرف بزنم. و خیلی کارای دیگه انجام بدم. دیگه با شیشه شیر نمی خورم و مثل نی نی ها نیستم. دیگه پوشک نمی شم. خودم غذا می خورم و شلوارم رو می تونم بپوشم و ........ خب عید که به من خیلی خوش گذشت. کلی مهمونی رفتیم و برامون مهمون اومد و عیدی گرفتم. بعد هم تولدم شد. دو تا تولد داشتم یکی برای عمه ها و یکی برای باباجون اینا. هر دوتاش خوب بود و بهم خوش گذشت. کادوهای تولدم بیشترش پول بود. یه خرس قهوه ای خوشکل هم دوست مامانم بهم داد و مامان و بابام هم برام یه ماشین شارژی خریدن. خیلی خیلی خوب بود. خدا جون یه کاری کن که همیشه روزهای تولدم شلوغ باشه و همه دوستم داشته باشن. وای من خیلی خوشحالم. مامان نوشت: پسر گلم تولدت مبارک. عزیزکم بی نهایت عاشقتم. یک ثانیه با تو بودن و لذت داشتن تو رو با همه ی دنیا عوض نمی کنم. همه ی لحظه های وجود و حضور تو رو دوست داشتم و دارم. اون لحظه که فهمیدم مثل یه مروارید کوچولو هستی. اون لحضه ای که صدای ضربان قلبت رو شنیدم و بی اختیار اشکام جاری شد. اون لحظه ای که جواب سونو و یه عکس کوچولو دستم بود. اون لحظه که برای آخرین بار توی وجودم احساست کردم. اون لحظه که برای اولین بار توی بغلم بودی. اون لحظه که برای اولین بار صدای گریه ات رو شنیدم و باهات گریه کردم. اون اولین لبخند شیرینت. اون اولین حمام زندگیت. اون اولین صداهایی که با ذوق از گلوت بیرون می یومد. اون اولین قهقهه زدنت. اون اولین قدمهایی که برداشتی و اون اولین کلماتی که گفتی و اون اولین باری که گفتی مامان و اون هزاران کار دیگه ای که انجام دادی تا به ابد ما من هستن و هر لحظه با یادآوریشون خدای مهربون رو صدها هزار بار شکر می کنم. تا بی نهایت عاشقتم . تولد برای بابا جون اینا بابا جون ، مامان جون ، دایی ها و خاله ، مامان و بابا من و مامان و بابا عکس دسته جمعی از عمه ها و عمو ندارم. این و منم و آیسودا دختر عموم این هم دوستای خوب نی نی سایت که متولد فروردین 1389 هستن و ما با هم دوستیم. تولدتون مبارک
سلامممممممممم. خوبین؟ سلامتین؟ خوش می گذره؟ بازم دیر اومدم. از بس مامانم تنبله. ما هم خوبیم. خدای مهربون ممنون که حالمون خوبه. لطفا همیشه مواظب ما و همه بچه های دنیا باش. ما هم قول می دیم بچه های خوبی بشیم و بقیه رو اذیت نکنیم. من مثل همیشه پسر خوبی هستم اما بقیه می گن شیطونم. خب کار بدی که نمی کنم. بعضی اوقات با بقیه کشتی می گیرم و بکس بازی می کنم و اگه حرصمو در بیارن موهاشونو می کشم. البته با بچه ها این کارو نمی کنم. من فقط با آدم بزرگا بازی های اینجوری می کنم. مخصوصا مامان جون که بیشتر پیش منه. وای چه حالی میده. خیلی خوش میگذره. تازگی ها فهمیدم مامان و بابام بدجنسن. یه چارپایه گوشه آشپزخونه بود که من خیلی دوستش داشتم همیشه میرفتم روی اون و هر چی روی اپن بود رو بر می داشتم یا با کمک اون می رفتم روی اپن می نشستم. یا روی ظرفشویی می نشستم یا می رفتم روش و دستم به در یخچال می رسید بعد بازش می کردم یه چیزی پیدا می کردم و می خوردم. اما بابا و مامانم میگن این کارا خطرناکه و چارپایه رو گذاشتن بیرون خونه. اه ه ه از دستشون عصبانیم. هر کاری من می کنم می گن خطرناکه. بابا من دیگه بزرگ شدم. می تونم از خودم مراقبت کنم. من می خوام مستقل بشم. خدایا لطفا یه کاری کن این پدر و مادرها یه کم ما رو درک کنن. وقتی می خوان منو تنبیه کنن بهم می گن برو توی اتاق. خب منم می رم. اما اگه تاریک باشه به مامانم می گم لامپو روشن کنه. بعد که مامانم رفت بیرون منم تمام لوازم آرایشیشو خراب می کنم. دیروز تمام موکت رو براشون رنگ کردم. شاید اینجوری کمتر تنبیهم کنن. راستی من اصلا اصلا حسود نیستم و دوست دارم هر چی دارم رو با بقیه تقسیم کنم. اگه در حال غذا خوردن هم باشم باید حتما از غذای خودم به کسایی که کنارم نشستن بدم. البته وقتی بقیه هم غذا می خورن من می رم باهاشون می خورم. فقط روی میوه خوردن همیشه با ، بابام دعوامون میشه. اون خیلی زیاد می خوره و منم که زیاد می خورم باید زود زود بخوریم. آخرش هم بابام غر می زنه که من اصلا نمی زارم اون چیزی بخوره. خب حالا دیگه رقیب همدیگه شدیم سر خوراکی ها همیشه دعوامون میشه و مامانم باید میانجی گری کنه. حالا خوبه دایی مهدی اینجا نیست. وگرنه می شدیم سه نفر. وای من عاشق خودم هستم. منظورم اینه که عاشق عکس ها و. فیلم های بچگی خودم هستم. وقتی مامانم برام میزاره و نگاهشون می کنم خیلی خوشم میاد و لپ تاب رو می بوسم. اما نمی دونم من و مامان جون و بابام و مامانم و بقیه چطوری رفتیم داخل لپ تاب. همیشه میرم پشت لپ تاب رو نگاه می کنم و کنجکاوم که بدونم چطوری رفتیم داخل اما نمی دونم. حالا شاید بزرگ بشم بفهمم. من خیلی هم زرنگ و باهوشم. همیشه بابام میگه: کی گل باباشه من میگم: من. کی ناز باباشه: من. کی عشق باباشه: من. کی قلب باباشه: من. کی زندگی باباشه: من. کی فضول باباشه: بابایا. خب من که فضول نیستم. ( بابایا یه کلمه من درآوردی کیارشه که هنوز نفهمیدیم منظورش از بابایا کیه یا چیه). حتی اگه خواب آلود باشم یا در حال بازی؛ باز هم هواسم هست که من فضول بابام نیستم. آره دیگه من فضول نیستم. خب برای امروز بسه. چند تا عکس هم می زاریم. راستی ما رفتیم نمایشگاه حیات وحش که خیلی قشنگ بود اما عکساش اینجا نیست بعد براتون از اون عکس ها هم میزام. همتونو دوست دارم.
دلم براتون تنگ شده. خب اینترنت اداره مامانم قطع شده و از خونه هم نمی تونه سر بزنه و بیاد بنویسه. مثلا توی عصر اینترنت و تکنولوژی بدنیا اومدم. هی هی هی. خب من حسابی بزرگ و آقا شدم. دیگه بلدم حرف بزنم. یعنی دیگه یک کلمه ای نمی گم. حالا شده دو کلمه ای. توی این مدت هم حسابی بهم خوش گذشت. البته من سعی می کنم همیشه بهم خوش بگذره و شاد و سرحال باشم. با همه هم دوست هستم و بغل همه می رم و نق هم نمی زنم. غذا هم خوب می خورم اما زیاد خوب نمی خوابم. شبا زیاد بیدار میشم و دوست دارم شیر بخورم. مامان و بابام عصبانی میشن اما چاره ای ندارن باید تحمل کنن. زندگی همینه دیگه تا ما بچه ها بزرگ بشیم اوضاع همین جوریه. باید تحمل کنن. چند روز پیش تولد آیسودا ( دختر عموم) بود به من خیلی خوش گذشت. خونه دایی پیمان هم رفتیم کلی بازی کردیم و خوش گذرونی کردیم. خدا کنه به شما هم همیشه خوش بگذره و شاد باشین. راستی من کلی لباس گرم خریدم که خیلی خوشکلن و من خوشتیپ شدم حسابی. ( من همیشه از خودم تعریف می کنم . هههههه) کلمه هایی که یاد گرفتم. مائی ( مامان جون)- بائی ( بابا جون) - دوتت دائم( دوستت دارم) - قوبولولا ( قربونت برم) - خوسکلوبو( خوشکل من)- عمه تتان( عمه سلطان، عمه مامانم) - انا (انار) - آب پنگا( آب پرتقال) - ناین( نارنگی)- انگ ( انگور) - ممی( ممنون) - بابادا ( بادبادک)و .... البته قبل از این مامان و بابا و دایی و عمو و عمه و یه کلمات دیگه رو می گفتم. همتون رو مثل همیشه دوست دارم. بوس بوس. شاید دوباره بیام و عکس بزارم.
سلام. اینم چند تا عکس در ادامه مطلب قبل. این هم من و مرغ و خروس های خاله مامانم در روستای عقیلی من و مامانم همون جا من در حیاط امام زاده در همون روستا
از دست من ناراحت نشید. تقصیر مامانمه. البته اونم یه کم سرش شلوغ بود اما خب فکر کتنم تنبلی هم می کنه. اما چه میشه کرد. مامانمه و از من بزرگتره و من هم نمی تونم دعواش کنم چون کار بدیه. ما که حالمون خوبه. دوباره خونمون رو عوض کردیم و رفتیم توی یه خونه جدید که البته باز هم نزدیک خونه باباجون هست. من توی این خونه جدید یه کم می ترسم و نمی خوام بابا یا مامانم از جلو چشمام دور بشن. اگه هردوشون رو با هم نبینم دلم شور میزنه و نگران میشم. خب آخه من یه پسر خانواده دوست هستم و باید مراقب پدر و مادرم باشم دیگه. خیلی بزرگ شدم و کلی کارای جدید یاد گرفتم. همه از دستم ناراحتن که چرا اینقدر پر جنب و جوشم و یه جا نمی شینم اما من به حرفاشون گوش نمی کنم. من که پیر نشدمه که یه جا بشینم. باید کنجکاوی کنم و انرژی مصرف کتنم دیگه. این هفته دو تا واکسن هم زدم که فقط یه کوچولو گریه کردم و زود خوب شدم یه کم هم تب داشتم. اما خیلی هم سخت نبود حالا دیگه تا 6 سالگی واکسن ندارم. هوراااااااا. همیشه در حال گوش دادن موسیقی و رقصیدن هستم و بقیه رو خوشحال می کنم. من کلا بچه خوبی هستم اما حیف که قدرمو نمی دونن و همش میگن چقدر شیطونی. قبلا به مامانم هم می گفتم بابا . اما حالا دیگه میگم ماما و روزی هزار مرتبه تکرار می کنم و جیغ مامانمو در میارم. یه کار خوب دیگه هم یاد گرفتم که انجام بدم اونم اینکه دیگه منو پوشک نمی کنن و من اگه بخوام برم دستشویی به مامان و بابام یا مامان جونم خبر میدم. دیدید گفتم پسر خوبی هستم. حال کردین چقدر خوب و ماهم. به مامانم بگین که قدرمو بدونه. آهان یادم رفت بگم بوس هم یاد گرفتم و در مقابل کارایی که بقیه برام انجام میدن من بوسشون می کنم و اونا هم کلی خوششون میاد و ذوق می کنن. خب برای امروز کافیه. بازم میام و از کارایی که یاد گرفتم می نویسم. دوستتون دارم. عکس هم خیلی زود مامانم براتون میزاره. بوس.
خوبین؟ دلتنگتون شدم. من حالم خوبه. همه که می گن خیلی شیطون شدم و خیلی اذیتشون می کنم اما خودم اینو قبول ندارم. بابا مگه من چیکار می کنم. من که مثل شما بیکار نیستم همش بخوابم یا فارسی وان و... ببینم. من یه پسر کنجکاو و بااستعدادم که میخوام یه چیزای جدیدی رو کشف کنم. مثلا من می خواستم ببینم اگه شلوار دایی رو از روی جا لباسی بکشم جا لباسی میفته یا نه. خب حالا فهمیدم که میفته اینکه دیگه جیغ کشیدن و ترسیدن نداره. مامان جون الکی ترسید و حالش بد شد. همش می گفت اگه می افتاد روت چی؟ خب حالا که نیفتاد. یا اینکه من می خوام برم روی یه ظرفی ، سطلی ، سبدی تا دستم برسه که وسایل روی اپن یا ظرفشویی رو بکشم پایین. حالا مگه بشکنن چی میشه؟ خب دوباره بخرین. وقتی هم شکست زود بیاین منو بغل کنین که زخمی نشم. همین. می بینین اصلا تقصیر من نیست. اونا همه چی رو سخت می گیرن. اگه به جای جیغ زدن به کارای من بخندن همه چی زود تموم میبشه. چند روز پیش آش نذری مامان جون رو بردیم خونه عموی مامانم و هممون اونجا جمع شدیم. خیلی خوش گذشت. با اینکه همه می خواستن منو کنترل کنن و مواظبم باشن که نرم پیش آش ولی نتونستن و من بالاخره با کمک دادا( زن عموی مامانم) تونستم آش رو به هم بزنم و براتون دعا کنم. خیلی خوش گذشت. جاتون خالی بود. یه عالمه آدم که همشونو دوست داشتم و منو دوست داشتن اونجا بودن. مامانم چند روزی میشه که برام کتاب می خونه و من خیلی خوشم میاد و عکسای کتاب ها رو هم خیلی دوست دارم. یه سری اسباب بازی جدید هم برام خرید که رنگها رو بهم یاد بده. ولی من نمی تونم بشینم و رنگاشونو یاد بگیرم فقط دوست دارم باهاشون بازی کنم. نمی دونم آخرش مامانم موفق میشه یا نه. راستی کلی لباس جدید خریدم و ذوق کردم. مثل همیشه خوش تیپ شدم. در مورد خوراکی هم باید بگم که من همه چیب دوست دارم و از هیچ خوراکی بدم نمی یاد. این روزا هندونه خیلی میخورم. خیلی خوشمزه ست. یه چیز دیگه هم می خورم که مامانم بهم اجازه نمی ده و من وقتی اون حواسش نیست یه عالمه میزارم دهنمو و فرار می کنم. اونم قنده. البته مامانم همیشه مچمو میگیره و مجبورم میکنه بیشترشو بندازم بیرون و نخورم. از دست این مامانا باید چیکار کنیم. همش در حال غر زدن هستن. اووووف. حالا نوبت عکس رسید. همه منو اینقدر دوست دارن که عکسام بک گراند لپ تاباشون هست دارم آش به هم میزنم و دعا می کنم این دایی یاسین(نوه عموی مامانم) وزنه بردارو امسال مقام ششم جهان رو کسب کرد. منم میخوام یه روز پهلوون بشم. این هم کیارش خان خوشتیپ
خوبین؟ خوش میگذره؟ خوش به حال دوستایی که توی یه جای خنک زندگی می کنن. اینجا هوا خیلی گرمه و نمیشه بریم خیابون یا شهر بازی. همش باید توی خونه باشیم. اگه یه ذره هم شیطونی کنیم از دستمون عصبانی میشن. یکی نیست به اینا بگه بابا پس ما از صبح تا شب چی کار کنیم؟ البته من کار خودمو انجام میدم و کسی حریفم نمیشه. من دیگه اصلا دلم نمی خواد سوار سه چرخه و کالسکه بشم. البته کالسکه من که خیلی وقته جمع شده و رفته توی انبار. چون من دیگه بزرگ شدم و خودم می تونم مثل آدم بزرگا و زودتر از اونا راه برم پس نیازی به این وسایل ندارم. حالا دیگه فاصله خونه باباجون تا خونه خودمون رو من راه میرم و اجازه هم نمی دم کسی دستمو بگیره. خیلی خوب شد که بزرگ شدم چون وقتی دایی مهدی بیاد اهواز منم می تونم مثل دایی مهرکام با اونو دوستاش برم گردش و تفریح. من قابلمه و لیوان و این جور وسایل رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم. همه اسباب بازی هامو می رسزم عتوی قابلمه و دنبال خودم می کشمشون. اگه یه کسی سر زده بیاد خونمون آبروی مامانم میره. همه میگن اه این خونه چقدر شلخته و به هم ریخته است. دلم برای مامانم می سوزه اما وقتی نمی تونن منو ببرن بیرون باید این کارا رو هم تحمل کنن. راستی یه چیز خنده دار بگم. شما به هیچ کس نگین ها؟ چند روز پیش وقتی بابام خواب بود توی خواب خرخر ( خروپف) می کرد. من اول با تعجب نگاش کردم و بعد کلی خندیدم. حالا هم وقتی می خوام اونا بخندن، میرم سرمو می زارم رو بالش و منم مثل بابام خرخر می گم. این آدم بزرگا بعضی وقتا چقدر خنده دارن. خب حالا چند تا عکس از آب بازی و لوس کردن من ببینین. اگه از دستم عصبانی بشم من اینجوری خودمو لوس می کنم که دعوام نکنن.
سلاااااااام. وای دلم برای همه تنگ شده بود.خوبین؟ ما هم خوبیم. میگن خیلی شیطونم. البته من که خودم این طوری فکر نمی کنم. ما حالمون خوبه و من خیلی خوشحالم. توی خونه حجرف حرف منه و با اینکه مامانم عصبانی میشه و می خواد حرف خودشو به من تحمیل کنه ولی موفق نمیشه. من با چشمام براش شکلک درمیارم و خودمو لوس می کنم و اون هم خندش میگیره و عصبانیتش زود تموم میشه. بعد از ظهرها باید منو با سه چرخم ببرن و دوری بزنیم توی خیابون و اصلاهم برام مهم نیست که هوا گرمه. روزی دو بار میرم آب بازی. یه بار ظهر وقتی خاله معصومه از سر کار میاد و یه بار هم عصر که بابام میاد. من عاشق آب بازی هسیتم و اصلا هم به غرزدن های مامان جون گوش نمی کنم. من خیلی خوب غذا و میوه می خورم. یعنی کلا عاشق خوردن هستم میوه ، غذا ، بستنی ، شکلات ، آب میوه و بیسکوییت و....اما دیگه زیاد چاق نیستم و لاغر تر شدم. خب اینجوری بهتره . خیلی خوشتیپ تر شدم و چون هم خوشتیپم و هم خیلی زود با همه دوست میشم و اصلا خجالتی نیستم یه عالمه دوست و رفیق دارم و طرفدارام زیادن.( چقدر خودمو تحویل می گیرم هههههه). من یه چیزی رو بیشتر از کارتون نگاه کردن و بازی با اسباب بازی هام دوست دارم ، اگه پگفتین چیه؟ عمرا نمی تونین حدس بزنین. من عاشق اذیت کردن و بالا رفتن از سر و کول بابا و مامان و دایی جونام و پریدن روی اونا هستم. اصلا دوست ندارم تنهایی بازی کنم. خب برای امروز دیگه بسه. بازم میام. همتونو دوست دارم و براتون بوس می فرستم. چندتا عکس ببینین. ا
وای خدا چقدر دلم برای همتون تنگ شده. خیلی خیلی دوستتون دارم. اما چیکار کنم مامانم میگه مشکلات زندگی زیاده . وقت نداره و نمی تونه زیاد با اینترنت کار کنه. توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد که البته خیلی بد بودن و من فهمیدم که اصلا دوست ندارم بزرگ بشم . چون از کارایی که آدم بزرگا انجام میدن خوشم نمی یاد . اصلا می دونین چیه واقعا نمی تونم آدم بزرگا رو درک کنم و اگه مجبور نبودم اصلا تحملشون نمی کردم. با با و مامانم با هم دعواشون شد و من هم وسط اونا خیلی اذیت شدم و برای همین از هر صدای بلندی می ترسم. من که نمی دونم تقصیر کدومشون بوده اما نمی بخشمشون و وقتی بزرگ بشم حتما بهشون می گم که کارشون اشتباه بوده. خداجون به این آدم بزرگایی که همش توی زندگیشون کار اشتباه می کنن و باعث ناراحتی بقیه میشن یه عقل درست و حسابی بده. خب. بی خیال آدم بزرگا. حالا از خودم بگم که چقدر خوبم و مرد شدم. ما یه سفر اجباری به تهران رفتیم که البته بی نهایت به من خوش گذشت. آدمای جدید و یه عالمه ماشین و خیلی چیزای دیگه دیدم. هر کاری دلم خواست انجام دادم. خدارو شکر بابا و مامانم اونجا دیگه دعوا نکردن. یه شب هم رفتیم شهر بازی ارم. خیلی بهم خوش گذشت. تنهایی سوار ماشین های شارژی شدم . سوار یه ماشین دیگه هم که روی ریل حرکت می کرد شدم. توی استخر توژ هم رفتم. و سوار قوهایی که توی آب بودن هم شدم. همهی اینا رو تنهایی سوار شدم و اصلا هم نترسیدم. اما یه کم از سوار اسب شدن ترسیدم. اونجا آش هم خوردم و بالاخره کلی بهم خوش گذشت. مامانم از تمام بازی هایی که انجام دادم عکس و فیلم گرفت. حالا بعد مامانم عکس هم براتون میذاره. دوستتون دارم . راستی از همه دوست های وبلاگی و اینترنتی خودم معذرت می خوام که نمی تونم بهتون سر بزنم. می بوسمتون. اومدم چندتا عکس بزارم. خدایی خوشتیپ و با حالم نه؟ ما که خوبیم خدا رو شکر و هر روز یه کارای جدید یاد می گیرم. راستی این بابا و مامان من خیلی عجیب غریبن و قتی یکیشون با من دعوا می کنه و من می رم که از یکی دیگشون کمک بخوام اصلا تحویلم نمی گیرن و به گریه هام توجه نمی کنن. چقدر دلشون سنگه. یکی نیست بهشون بگه من بچتونم دشمنتون که نیستم یه ذره دلتون برای این اشک ریختنم بسوزه. حالا اگه یه کم لوس شدم مگه چی میشه.!!!!!!!! من این روزا تمام مدت در حال راه رفتن هستم و آواز خوندن. زیاد با خوابیدن میونه خوبی ندارم و به غر زدن بقیه هم توجه نمی کنم. توی خیابون هم دلم می خواد خودم راه برم و اصلا بغل بقیه نرم. حرف زدنم یه کم بهتر شده. از کارتون نگاه کردن هم خوشم میاد اما زیاد نمی نشینم و بیشتر دوست دارم راه برم. راستی قرار دوباره برم و موهام رو کوتاه کنم که خوشکلتر بشم. دوستتون دارم. سلام. سلام. صدتا سلام. خوبین؟ خوشین؟ دلم یه عالمه تنگ شده بود برای همتون. منم خوبم. اما مامانم محل کارش عوض شده و هنوز کامپیوتر نداره. برای همیندیر اومد. ولی خدا رو شکر همه چی خوبه. من دیگه کامل راه میرم. مثل همیشه از دیوار راست بالا میرم و همه هم منو خیلی دوست دارن. منم همه رو دوست دارم. خونه باباجون داره میاد نزدیک نزدیک خونه ما و با هم همسایه میشیم. من که خیلی خوشحالم چون همیشه و هر لحظه می تونم پیششون باشم. کلی سرشون شلوغه چون دارن وسایل رو جمع می کنن که اسباب کشی کنن. منم که هر چی اونا میزارن تو کارتن درش می یارم و چسب کارتون ها رو خراب می کنم. خب این مدل همکاری و کمک کردن منه دیگه.خب خودشون می خوان که من اذیتشون کنن وگرنه می رفتن توی یه محله و خونه بهتر و خوشکلتر اما چون نمی تونن از من جدا بشن اومدن همسایمون شدن. حالا هم مشکل خودشونه باید این کارای منو تحمل کنن. من یه سری کلمه جدید هم یاد گرفتم. گدا( غذا) - باب( آب و هر نوشیدنی) - که که ( پنکه) - گل(گل و درخت) - آ آ آ ( ماشین). من قلقلک کردن هم یاد گرفتم. میرم نزدیک بابام یا یه کسی دیگه و با دستم قلقلکش میدم و می گم قلیقلیقلی و اونا هم کلی می خندن. این روزا خیلی زیاد غذا می خورم. من خوش خوراک هستم و می خوام قوی بشم. هر چند یه کم لاغر شدم اما خوب غذا می خورم. از غذاهایی که نمک و فلفل و ادویه داشته باشن خیلی خوشم می یاد و از چیزایی که شیرینن زیاد خوشم نمی یاد. البته بستنی خیلی دوست دارم و حتما باید روزی یکی بخورم. فعلا نمی تونم عکس بزارم اما بعد حتما می زارم. دوستتون دارم. مواظب خودتون باشین. 






























































